عشق چیست؟(قسمت اول)

به راستی عشق چیست؟ این کلمه سه حرفی و پنج نقطه ای که بخش زیادی از ادبیا ت جهان را تشکیل میدهد.

در بیان ماهیت  و چیستی عشق سخن بسیار است. من قصد دارم در چند قسمت جنبه های بسیار کوچکی را  درباره ی آن شرح بدهم. در ضمن باید عرض کنم که تمام مطالب این بخش از هیچ کتابی کپی برداری نشده اند  و قسمت اعظم آن مربروط به مطالعات بنده است و قسمت نهای کو چکی هم نظرات شخصی من. با تئجه به این از تمام نظرات خوانندگان و نقد هایشان با اغوش باز استقبال میشود.

الف) تعریف لغوی: عشق در زبان فارسی از کلمه ی "عشقه "  که یک کلمه ی عربی است گرفته شده است . لازم به ذکر است که کلمه ی عشق در زبان عربی و جود ندارد و از آن در زبان عربی با عنوان "حب" یاد می شود. در زبان انگلیسی معادل عشق"love" است. برگردیم به زبان فارسی خودمان . حال ببینیم عشقه که نام یک گیاه است چه ربطی به عشق دارد.

عشقه گیاهی است  از شاخه ی پیچک ها که وقتی به رشد می رسد دور هر جسمی که اطراف آن باشد پیچ می خورد و بالا می رود. حالا باید فهمیده باشید که چه تعبیر جالب و زیبایی است . عاشق دور معشوق میگردد و همواره در محور خواسته ها  وتمایلات او حرکت می کند. و اگر از این دید به عشق نگاه کنیم آن را به معنای اطاعت و فرمانبرداری و سرسپردگی در راه معشوق معنا خواهیم کرد.

حالا دیگه از فضای گل و گیاه خارج بشیم. یک تعبیر کوچه و بازاری از عشق اول کلمات علاقه/شدید/قلبی است . یعنی عشق =علاقه شدید قلبی. این که ما کسی را از ته دل دوست داشته باشیم  آنگاه میتوانیم  بگوییم که ما عاشق هستیم.

*پایان قسمت اول*

(ادامه دارد............)

سخنان گهر بار شکسپیر

*گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،

بر آن ها که می هراسند بسیار تند،

بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی،

و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است.

اما، برآن ها که عشق می ورزند،

زمان را آغاز و پایانی نیست.


  *عشق ، در واقع عذاب است، ولی محروم بودن از عشق مرگ است


*گذشت زمان بر آنها که منتظر می مانند بسیار کند، بر آنها که می هراسند بسیار تند، بر آنها که به سر خوشی می گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر...


*هر گاه که سوگند ها را می شکنید خود را به ناپاکی می آلایید .
*هیچ میراثی غنی تر از شرافت نیست .
*باید بی رحم باشم تا بتوانم مهربان باشم .
*طبیعت به زمانی برای حفاظت از خود نیاز دارد .
*شکیبایی عملی مستانه است و بی تابی سگی را می ماند که دیوانه است .
*همچون قطره های باران ، خونسردی را بر گرما و شعله های بدخلقیت بیافشان .
*آرزویی بزرگ برای بهشتی کوچک : خداوند به ما صبر اعطا می فرماید .

حجاب در نزد فاطمه زهرا (س)

 با توجه به فرارسیدن ایام سوگواری فاطمه زهرا (س) در این پست مطلبی در باره ی حجاب از دیدگاه آن حضرت قرار داده ایم. ان شا الله که بانوان جامعه ی ما آن بزرگوار را الگویی برای خود قرار دهند.

چند روایت درباره اهمیت حجاب در نظر فاطمه زهرا علیهاسلام:
حضرت موسی بن جعفر علیه السلام از پدران گرامیش از حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام نقل فرمود که:
روزی شخص نابینایی اجازه ورود خواست. فاطمه علیهاسلام برخاست و چادر به سر کرد.
رسول خدا فرمود:« چرا از او رو می‌گیری، او که تو را نمی‌بیند؟»
فاطمه عرض کرد:« او مرا نمی‌بیند، اما من که او را می بینم. و او اگر چه مرا نمی‌بیند ولی بوی مرا که حس می‌کند.»
رسول خدا فرمود:« شهادت می دهم که تو پاره تن منی.»

روزی رسول خدا از اصحاب خود پرسید:« نزدیکترین حالات زن به پروردگارش کدام است؟» اصحاب نتوانستند جواب بدهند. این سؤال به گوش فاطمه علیهاسلام رسید. فاطمه فرمود:« نزدیکترین حالات زن به پروردگارش وقتی است که در خانه اش بنشیند (و خود را در کوچه و بازار، جلو چشم نا محرمان قرار ندهد.)»
وقتی رسول خدا این سخن را شنید، فرمود:« فاطمه پاره تن من است.»

امیرالمؤمنین علیه السلام می‌فرماید: روزی رسول خدا از ما پرسید:« بهترین کار برای زنان چیست؟»
فاطمه علیهاسلام پاسخ داد:« بهترین کار برای زنان این است که مردان را نبینند و مردان نیز آنها را نبینند »
رسول خدا فرمود:« فاطمه پاره تن من است »

رسول خدا بعد از ازدواج فاطمه علیهاسلام کارها را بین او و علی علیه السلام تقسیم کرد و فرمود کارهای منزل با فاطمه و کارهای خارج از منزل با علی.
فاطمه علیها سلام می‌فرماید:« هیچ کس نمی‌‌داند من چقدر خوشحال شدم که رسول خدا مرا از ظاهر شدن در پیش چشم مردان معاف کرد.»

روزی فاطمه زهرا سلام الله علیها به اسماء فرمود:« چه بد است این تخته‌هایی که بدن مرده را برای تشییع جنازه روی آن می‌گذارند! زیرا وقتی زنی را روی آن قرار می دهند و پارچه ای بر بدنش می کشند، حجم بدن او معلوم است.»
اسماء گفت:« من که در حبشه بودم، می‌دیدم مردم آنجا تابوتی از چوب درست می‌کردند و مرده را داخل آن می‌گذاشتند.»
سپس اسماء با چوب خرما تابوتی لبه‌دار درست کرد و به فاطمه علیهاسلام نشان داد. حضرت فاطمه بسیار خوشحال شد و فرمود:« این خیلی خوب است. وقتی مرده را داخل آن قرار دهند و پارچه‌ای روی آن بکشند، دیگر معلوم نمی‌شود مرده مرد است یا زن.» و فرمود:« پس از مرگم، مرا در همین تابوت بگذارید.»

منابع:

  • بحارالانوار، ج 43، صفحات 91 و 93 و 54 و 81 و 189.
  • بحار/92/43 اول صفحه -
  • بحار/189/43 -
  • بحار1/81/43-
  • بحار/54/43 -


 

از یاد رفته

            ای وای بر اسیری

   کز یاد رفته باشد  

                                      در دام مانده باشد

                                                    صیاد رفته باشد 

        

    آه از دمی که تنها

                   با داغ او چو لاله                                         

                               درخون نشسته باشم

                                                            چون باد رفته باشد  

 

            امشب صدای تیشه

                     از بیستون نیامد   

                                        شاید به خواب شیرین

                                                                    فرهاد رفته باشد 

 

        خونش به تیغ حسرت

                             یارب حلال بادا           

                                        صیدی که از کمندت

                                                                 آزاد رفته باشد

    از آه دردناکی

                 سازم خبر دلت را                

                       وقتی که کوه صبرم

                                      بر باد رفته باشد

                            

       رحم است بر اسیری

                         کز گرد دام زلفت          

                                           با صد امیدواری

                                                                  ناشاد رفته باشد

   شادم که از رقیبان

                   دامنکشان گذشتی  

                                          گو مشت خاک ما هم

                                                                   بر باد رفته باشد

 

   پرشور از حزین است

                امروز کوه و صحرا    

                                مجنون گذشته باشد

                                                        فرهاد رفته باش

آرام جان

 

از من جدا مشو که تو ام نور دیده ای
آرام جان و مونس قلب رمیده ای

از دامن تو دست ندارند عاشقان
پیراهن صبوری ایشان دریده ای

 

 

تفسیر سوره یاسین

((و كـفـر كـافـران در نزد پروردگارشان چيزى جز خشم و غضب نمى افزايد))(ولا يزيد الكافرين كـفـرهـم عـنـد ربهم الا مقتا) خشم الهى به معنى برچيدن دامنه رحمت و دريغ داشتن لطف از كسانى است كه مرتكب اعمال زشتى شده اند.

و بـه هرحال ((كفرشان چيزى جز زيان و خسران به آنان نمى افزايد)) (ولا يزيدالكافرين كفرهم الا خسارا).

(آيه)ـ اين آيه پاسخ قاطع ديگرى به مشركان مى دهد و به آنها خاطرنشان مى سازد كه اگر انسان از چـيزى تبعيت مى كند يا به آن دل مى بندد بايد دليلى از عقل بر آن داشته باشد، يا دليلى از نقل قطعى ، شما كه هيچ يك از اين دو را در اختيارنداريد تكيه گاهى جز فريب و غرور نخواهيد داشت.

مـى فـرمايد: ((بگو: اين معبودانى را كه جز خدا مى خوانيد به من نشان دهيدچه چيزى از زمين را آفريده اند))! (قل ارايتم شركاكم الذين تدعون من دون اللّه ارونى ماذا خلقوا من الا رض).

((يا اين كه در آفرينش آسمان شريكند))؟! (ام لهم شرك فى السموات).

بـا ايـن حال پرستش آنها چه دليلى دارد؟! معبود بودن فرع بر خالق بودن است ، حال كه ثابت شد هـيچ دليل عقلى براى مدعاى شما نيست ، آيا دليلى از نقل در اختيار داريد؟ ((آيا كتابى (آسمانى) در اختيار آنها گذارده ايم و آنها دليل روشنى ازآن بر كار خود دارند))؟ (ام آتيناهم كتابا فهم على بينت منه).

نه آنها هيچ دليل و بينه و برهان روشنى از كتب الهى در اختيار ندارند.

پـس سرمايه آنها چيزى جز مكر وفريب نيست ((بلكه اين ستمگران به يكديگرجز وعده هاى دروغين نمى دهند)) (بل ان يعد الظالمون بعضهم بعضا الا غرورا).

(آيه)ـ آسمانها و زمين با دست قدرت او برپاست !.

در اين آيه سخن از حاكميت خدا بر مجموعه آسمانها و زمين است ، و درحقيقت بعد از نفى دخالت مـعـبـودهـاى سـاخـتگى در جهان هستى به اثبات توحيدخالقيت و ربوبيت پرداخته ، مى فرمايد: ((خداوند آسمانها و زمين را نگاه مى دارد تااز نظام خود منحرف نشوند)) (ان اللّه يمسك السموات والا رض ان تزول).

نه تنها آفرينش در آغاز با خداست كه نگهدارى و تدبير و حفظ آنها نيز به دست قدرت اوست ، بلكه آنـهـا هـر لـحـظه آفرينش جديدى دارند و فيض هستى لحظه به لحظه به آنها مى رسد، كه اگر لحظه اى رابطه آنها با آن مبدا بزرگ قطع شودراه فنا و نيستى را پيش مى گيرند.

اگر نازى كند يكدم ـــــ فرو ريزند قالبها!.

سـپـس بـه عـنوان تاكيد مى افزايد: ((و هرگاه منحرف گردند، كسى جز او نمى تواند آنهارا نگاه دارد)) (ولئن زالتا ان امسكهما من احد من بعده).

نه بتهاى ساختگى شم، نه فرشتگان ، و نه غير آنه، هيچ كس قادر بر اين كارنيست.

در پايان آيه براى اين كه راه توبه را به روى مشركان گمراه نبندد و اجازه بازگشت در هر مرحله به آنها دهد مى فرمايد: ((او بردبار و غفور است)) (انه كان حليما غفورا).

بـه مـقـتـضـاى حـلـمـش در مجازات آنها تعجيل نمى كند و به مقتضاى غفوريتش توبه آنها را با شرائطش در هر مرحله كه باشد پذيرا مى شود.

آيـه ـ شـان نزول : ((مشركان عرب هنگامى كه مى شنيدند بعضى از امتهاى پيشين همچون يهود، پيامبران الهى را تكذيب كردند، و آنها را به شهادت رساندند،مى گفتند: ولى ما چنين نيستم ! اگر فرستاده الهى به سراغ ما بيايد ما هدايت پذيرترين امتها خواهيم بود! ولى همانها هنگامى كه آفتاب عالمتاب اسلام از افق سرزمينشان طلوع كرد و پيامبر اسلام (ص) همراه بزرگترين كتاب آسمانى به سراغشان آمد نه تنها نپذيرفتند بلكه در مقام تكذيب و مبارزه و انواع مكر و فريب برآمدند.

ايـن آيـه و دو آيـه بعد نازل شد و آنها را بر اين ادعاهاى توخالى و بى اساس مورد ملامت و سرزنش قرار داد.

تفسير: استكبار و حيله گرى ، سرچشمه بدبختيهاى آنها بودـ.

در آيات پيشين سخن از مشركان وسرنوشت آنها در دنيا وآخرت در ميان بود.

در اين آيه مى فرمايد: ((آنها با نهايت تاكيد سوگند ياد كردند اگر انذاركننده اى به سراغشان بيايد بـطور مسلم از همه امتها هدايت يافته تر خواهند بود)) (واقسمواباللّه جهد ايمانهم لئن جاهم نذير ليكونن اهدى من احدى الا مم).

آرى ! آنها هنگامى كه تماشاگر صفحات تاريخ گذشته بودند، بسيار تعجب مى كردند و همه گونه ادعا درباره خود داشتند و لافها مى زدند.

امـا هـنگامى كه ((محك تجربه آمد به ميان)) و كوره امتحان سخت داغ شد وخواسته آنها عملى شـد نـشـان دادند كه آنها نيز از همان قماشند، بطوريكه قرآن دردنباله همين آيه فرموده : ((پس هـنـگـامى كه انذاركننده الهى آمد جز فرار و فاصله گرفتن از حق چيزى بر آنها نيفزود))! (فلما جاهم نذير مازادهم الا نفورا).

ايـن تعبير نشان مى دهد كه آنها قبلا نيز برخلاف ادعاهايشان طرفدار حق نبودند، قسمتى از آيين ابراهيم را كه در ميان آنها وجود داشت محترم نمى شمردند.

(آيـه)ـ اين آيه توضيحى است بر آنچه در آيه قبل گذشت ، مى گويد:دورى آنها از حق ((به خاطر ايـن بود كه طريق استكبار در زمين را پيش گرفتند)) و هرگزحاضر نشدند در برابر حق تسليم شوند (استكبارا فى الا رض).

و نيز به خاطر آن بود كه ((حيله گريهاى زشت و بد را)) پيشه كردند (ومكرالسيئ).

((ولى اين حيله گريهاى سؤ تنها دامان صاحبانش را مى گيرد)) (ولا يحيق المكر السيئ الا باهله).

او را در برابر خلق خدا رسوا و بينو، و در پيشگاه الهى شرمسار مى كند.

در حقيقت اين آيه مى گويد: آنها تنها به دورى كردن از اين پيامبر بزرگ الهى قناعت نكردند، بلكه بـراى ضـربـه زدن به او از تمام توان و قدرت خود كمك گرفتند،و انگيزه اصلى آن كبر و غرور و عدم خضوع در مقابل حق بود.

در دنـباله آيه اين گروه مستكبر مكار و خيانتكار را با جمله پرمعنى وتكان دهنده اى تهديد كرده ، مـى گـويد: ((آيا آنها انتظارى جز اين دارند كه گرفتار همان سرنوشت پيشينيان شوند))؟! (فهل ينظرون الا سنت الا ولين).

اين جمله كوتاه اشاره اى دارد به تمام سرنوشتهاى شوم اقوام گردنكش وطغيانگرى همچون قوم نوح ، و عاد، و ثمود، و قوم فرعون كه هركدام به بلاى عظيمى گرفتار شدند.

سـپـس بـراى تاكيد بيشتر مى افزايد: ((هرگز براى سنت الهى تغيير و تبديلى نمى يابى ، و هرگز بـراى سـنـت الـهـى دگرگونى نخواهى يافت)) (فلن تجد لسنت اللّه تبديلا ولن تجد لسنت اللّه تحويل).

نـوسـان و دگـرگـونـى سـنـتـهـا دربـاره كسى تصور مى شود كه آگاهى محدودى دارد، ولى پـروردگـارى كـه عـالـم و حـكـيـم و عادل است سنتش درباره آيندگان همان است كه درباره پيشينيان بوده است ، سنتهايش ثابت و تغييرناپذير است.

(آيـه)ـ در ايـن آيـه اين گروه مشرك و مجرم را به پيگيرى آثار گذشتگان وسرنوشتى كه به آن گـرفـتـار شـدند دعوت مى كند، تا آنچه را از تاريخ درباره آنهاشنيده اند با چشم در سرزمينهاى مـتعلق به آنه، و در لابلاى آثارشان ببينند،مى فرمايد: ((آيا سير در زمين نكردند تا بنگرند عاقبت كـار كـسـانـى كه پيش از آنهابودند چه شد))؟! (اولم يسيروا فى الا رض فينظروا كيف كان عاقبة الذين من قبلهم).

اگـر ايـنها چنين تصور مى كنند كه از آنان نيرومندترند سخت در اشتباهند، چرا كه ((آنها از اينها قويتر و پرقدرت تر بودند)) (وكانوا اشد منهم قوة).

به علاوه انسانها هر قدر نيرومند و قوى باشند قدرت آنها در برابر قدرت خداوند صفر است ، چرا كه ((نـه چـيـزى در آسـمـان ، نـه در زمين ، از حوزه قدرت او فرارنخواهد كرد، و او را عاجز و ناتوان نخواهد ساخت)) (وما كان اللّه ليعجزه من شى فى السموات ولا فى الا رض).

زيرا ((او دانا و تواناست)) (انه كان عليما قديرا).

نه چيزى از نظرش مخفى و پنهان مى ماند، و نه كارى در برابر قدرتش مشكل است ، و نه كسى بر او چيره مى شود.

(آيه)ـ اگر لطف او نبود جنبنده اى بر پشت زمين نبود!.

ايـن آيه كه آخرين آيه سوره ((فاطر)) است بحثهاى تند و تهديدهاى شديدگذشته اين سوره را با بـيـان لـطف و رحمت پروردگار بر مردم روى زمين پايان مى دهد، همان گونه كه اين سوره را با گشايش رحمت خدا بر مردم آغاز كرد.

آيـه قبل كه مجرمان بى ايمان را تهديد به سرنوشت پيشينيان مى كرد اين سؤال را براى بسيارى از آنها و ديگران مطرح مى سازد كه اگر سنت الهى درباره همه گردنكشان چنين است پس چرا اين قوم مشرك و سركش مكه را مجازات نمى كند؟!.

در پـاسـخ ايـن سـؤال مـى فـرمايد: ((اگر خداوند همه مردم را به خاطر اعمالى كه انجام داده اند مـجازات كند (و هيچ مهلتى براى اصلاح و تجديد نظر و خودسازى به آنان ندهد) جنبنده اى را بر پشت زمين باقى نخواهد گذاشت)) (ولو يؤاخذ اللّه الناس بما كسبوا ما ترك على ظهرها من دابة).

آن چنان مجازاتهاى پى درپى نازل مى شد و صاعقه ها و زلزله ها و طوفانهاگنهكاران ظالم را درهم مى كوبيد كه زمين جاى زندگى براى كسى نبود.

((ولى خداوند (به لطف و كرمش) آنها را تا زمان معينى به تاخير مى اندازد)) وبه آنها فرصت براى توبه و اصلاح مى دهد (ولكن يؤخر هم الى اجل مسمى).

امـا اين حلم و فرصت الهى حسابى دارد، تا زمانى است كه اجل آنها فرانرسيده باشد، ((اما هنگامى كـه اجـل آنـهـا فـرا رسـد (هـركـس را به مقتضاى عملش جزامى دهد چرا كه) خداوند نسبت به بندگانش بصير و بيناست)) هم اعمال آنها رامى بيند و هم از نيات آنها باخبر است (فاذا جا اجلهم فان اللّه كان بعباده بصيرا).

روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته

اشعاری از استاد فریدون مشیری

به دريا شكوه بردم از شب دشت،

وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،

به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛

سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .!

**************************

سر از دريا برون آورد خورشيد

چو گل، بر سينه دريا، درخشيد

شراري داشت، بر شعر من آويخت

فروغي داشت، بر روي تو بخشيد !

**************************

گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،

بيدارم؛

گاهگاهي نيز،

وقتي چشم بر هم مي گذارم،

خواب هاي روشني دارم،

عين هشياري !

آنچنان روشن كه من در خواب،

دم به دم با خويش مي گويم كه :

بيداري ست ، بيداري ست، بيداري !

***

اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،

پيش چشم اين همه بيدار،

آيا خواب مي بينم ؟

اين منم، همراه او ؟

بازو به بازو،

مست مست از عشق، از اميد ؟

روي راهي تار و پودش نور،

از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟

***

اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !

خواب يا بيدار،

جاوداني باد اين رؤياي رنگينم !

مناظره سعدی و مولانا

 سعدی و مولانا دو شاعر تقریبا هم عصرند. که هردوی آنها از بزرگان عرفان و عشق در شعر فارسی اند. ابتدا شعری از مولانا را باهم بخوانیم و سپس جواب سعدی را با هم ببینیم.

مولانا می گوید:

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست                   بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر                        کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز                       باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتی زناز بیش مرنجان مرا برو                          آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست         وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

در دست هرکه هست زخوبی قراضه ها           آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

این نان و آب چرخ چو سیلست بی وفا              من ماهیم نهنگ عمانم آرزوست

یعقوب وار وااصفا همی زنم                              دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بی تو مرا حبس می شود               آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت               شیرخدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او                    آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول              آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست

گویاترم زبلبل اما ز رشک عام                         مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغی همی گشت گرد شهر        کز دیو و دد ملولم وانسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما             گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست 

هرچند مفلسم نپذیرم عقیق خرد                کان عقیق نادر ارزانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز                  از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار         رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابی است     وان لطف های زخمه ی رحمانم آرزوست

باقی این غزل را ای مطرب ظریف                   زین سان همی شمار که زینسانم آرزوست

بنمای شمس مفخر تبریز رو زشرق                من هدهدم حضور سلیمانم ارزوست

و سعدی در جواب مولانا می گوید:

 از جان برون نیامده جانانت آرزوست؟            زنار نا بریده و ایمانت آرزوست؟

بر درگهی که نوبت ارنی همی زنند              موری نه ای و ملک سلیمانت آرزوست؟

موری نه ای و خدمت موری نکرده ای            وانگاه صف صفه ی مردانت آرزوست؟

فرعون وار لاف اناالحق همی زنی               وانگاه قرب موسی عمرانت آرزوست؟

چون کودکان که دامن خود اسب کرده اند      دامن سوار کرده و میدانت آرزوست؟

انصاف راه خود زسر صدق داد  نه                بر درد نارسیده و درمانت آرزوست؟

بر خوان عنکبوت که بریان مگس بود            شهپر جبریل مگس رانت آرزوست؟

هرروز از برای سگ نفس بو سعید               یک کاسه شوربا و دوتا نانت آرزوست؟

سعدی در این جهان که تویی ذره وار باش       گر دل به نزد حضرت سلطانت آرزوست

 

 

شعر لری

در این پست یک دوبیتی لری جالب به همزبونای خودم تقدیم میکنم

دلم گیس خیالت شونه میکه        غمت گرگر منه دیوونه میکه

دل ویلون مه شو چی کموتر         دزیر طاق برمت لونه میکه