شک ویقین

برای روشن شدن بحث، توجه به نکات زیر راهگشاست:

اول) در حقیقت، دو نوع شک داریم: شک مقدس (موقتی)، و شک ویرانگر و سیاه (پایدار و دائمی). شک، اگر به عنوان معبر باشد، مقدس است. و اگر به عنوان منزل باشد، ویرانگر و نامطلوب است.


شک مقدس این خاصیت را دارد که آدمی را به فعالیت و جدیت برای دست یابی به حقیقت وا می دارد. اما شک ویرانگر و سیاه انسان را گام به گام به تاریکی و ضلالت نزدیک و نزدیکتر می کند، تا جائیکه همۀ اندیشۀ فرد را شکاکیت و انکار فرا می گیرد و در نهایت به شرک و کفر می انجامد.

شک دوم، از جمله مرض های روحی است و سلامت روحی و جسمی، فرد و جامعه را در معرض خطر می اندازد. بنابراین، باید با دقت معالجه گردد.

توضیح این که همان گونه که یقین و علم، باعث آرامش روح و موجب تکامل انسان است؛ در مقابل شک و تردید موجب اضطراب و سلب آرامش و مانع حرکت و تکامل است. به همین جهت در اسلام شک با شرک برابری می کند.[1] چنان که فلیسوفان اسلامی نیز رد شکاکیت را در رأس کارهای فلسفی و علمی خود قرار می دهند و با ابزار فکر و اندیشه به مبارزه با این بیماری می پردازند تا جامعه را از این خطر نجات دهند.[2]

اما شک و تردید ابتدایی که زمینۀ یقین است مذموم نیست، بلکه نشانۀ آغاز بلوغ عقلی و فکری است. ملاصدرا معتقد است در انسان ابتدا ویژگی های مادی و جسمی پدید می آیند و تقویت می شوند، اما ویژگی های روحی و عقلی پس از تقویت و تکمیل ویژگی های جسمی پدید می آیند و تقویت می گردند.[3]

دوم) به نظر می رسد یکی از دلایلی که بسیاری از جوانان در سن بلوغ جسمی دچار شک و تردید در مسائل اعتقادی می شوند، همین نکته است؛ یعنی در سن بلوغ عقل آغاز به فعالیت می کند، اما آنچه تا به حال بیشتر به آن انس داشته مسائل مادی بوده است و نسبت به مسائل ماورای مادی یا انس نداشته یا نمی توانسته به عمق آن پی ببرد. زمان بلوغ که آغاز حرکت تکاملی عقل است، می خواهد به عمق اعتقادات و باورهای خود برسد و حقیقت آن را درک کند، قهرا با سؤالات متعددی روبرو خواهد شد. البته این بدان معنا نیست که این نوع شک مریضی نیست و نباید درمان شود، بلکه به این معنا است که نباید از آن هراس و واهمه داشت و باید با دقت و بدون نگرانی به درمان آن پرداخت.

در هر صورت به نظر می رسد این نوع شک مذموم نیست، بلکه اگر درست مدیریت شود زمینۀ خوبی برای رسیدن به یقین است. بهترین مدیریت ارتباط داشتن با مربیان آگاه، دلسوز و دانشمندان دینی است.

نکتۀ مهم قابل تذکر این است که احساس نگرانی از پدید آمدن حالت شک و تردید نشانۀ خوبی از سلامت روح است، بلکه براساس روایات این احساس نگرانی علامت ایمان خالص شخص است. شخصی خدمت پیامبر اکرم (ص) رسید و گفت: ای رسول خدا (ص) هلاک شدم. "رسول خدا فرمود شیطان به سراغت آمد و به تو گفت چه کسی تو را خلق کرد و تو گفتی خدا، پس او گفت خدا را چه کسی خلق نمود. مرد گفت: درست است یا رسول الله. سپس پیامبر فرمود: این ایمان محض است".[4]

سوم) در متن دین مبین اسلام به فطرت مطلق گرایی، میل به کمال و حقیقت جویی و رسیدن به یقین توجه شده است. رسیدن به حقیقت مطلق یعنی یقین و اعتقاد راسخ و مطمئن، که تحصیل آن، را می توان در راه های زیر برشمرد:

اولاً: مسیر های غلط و اشتباه برای رسیدن به حقیقت مطلق و یقین به وفور در بیانات ائمه (ع) آمده؛ اینکه اولین مانع برای تکامل انسان، تکبر و غرور در برابر حق است.[5]

ثانیاً: راه صحیح رسیدن به حقیقت مطلق و یقین، نیز نشان داده شده؛ چنان که در احادیث قدسی آمده که انسان از طریق بندگی و عبودیت می تواند متصف به اوصاف الاهی شود.[6] به بیان دیگر ارزش ذاتی انسان به اندازه ای است که هیچ چیزی جز ارتباط با خداوند صلاحیت پر کردن خلأ وجودی انسان را ندارد، فقط با یاد خدا دل ها آرامش می یابد.[7] همان آرامشی که از پسِ یقین ممکن است.

از این جهت امام علی (ع) مقتدای عارفان در مناجاتش با خداوند عرض می کند: "این عزت و سر بلندی برای من بس است که من عبد و بندۀ تو هستم و این مباهات و افتخار مرا بسنده است که تو پروردگار من هستی؛ تو آن گونه هستی که من دوست دارم، مرا آن گونه بدار که خودت دوست داری". [8]

ما ز بالاییم و بالا می رویم
ما ز دریاییم و دریا میرویم
ما از این جا و از آنجا نیستیم
ما ز بی جاییم و بی جا می رویم
خوانده ای انا الیه راجعون
تا بدانی ما کجا ها می رویم. [9]

با مطالعۀ بحث بالا تعریف شک، یقین و راه های حصول آن بطور اجمال روشن می شود بعلاوه به رابطۀ شک و یقین نیز پی می بریم:

اگر چه شک و یقین دو مرحلۀ جدا و مجزای از یکدیگرند که آثار و نتایج شان، بطور کامل با یکدیگر متفاوت است، به عبارتی شک مرحلۀ ناآرامی و حیرت و دامنۀ دو راهی ها و چند راهی هاست، در حالیکه یقین، مرحلۀ آرامش و طمأنینه و قلۀ امن و امان و سکون و قرار است.

اما بین شک و یقین یک رابطۀ دو طرفه برقرار است؛ شک موقتی و ممدوح، زمینه و مقدمۀ رسیدن به یقین و رسیدن به یقین به منزلۀ خروج از مدار شک و تردید، تحصیل آرامش و قرار و پاک شدن روح شکاکیت و تردید گرائی است.

بعلاوه، توقف در شک و تردید به دامنه و گسترۀ آن می افزاید، لکن ورود به وادی یقین، طمأنینه و آرامش انسان را افزون می سازد.

موفق باشید ...

پاورقی____________________________________

[1] الکافی، ج 2، ص 129.

[2] حسن زاده آملی، حسن، معرفت نفس، ج 1، ص 5 - 12، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی، 1362ه ش، بی جا.

[3] اول صفت که در نفس آدمی حادث می شود و سر بر می آورد صفت چهارپایگی است که در کودک، شهوت و شکمبارگی غلبه دارد. آن گاه صفت درندگی که باعث غلبه، دشمنی و مناقشه است به وجود می آید و بعد از آن صفت شیطانی پیدا می شود که ابتدأ مکر و نیرنگ در او غلبه می یابد. و بعد از اینها صفت عقل که ظاهر کنندۀ نور ایمان و از حزب الله تبارک و تعالی و لشکر فرشتگان است در او خلق می شود. نیروی عقل از ابتدای بلوغ شروع به رشد می کند و در چهل سالگی به حد کمال می رسد، اما لشکر شیاطین قبل از بلوغ در قلب جای می گیرند و بر او مسلط می شوند و نفس با آنها الفت می گیرد و به تبعیت آنها در شهوت، آزاد و رها است. اما از زمان بلوغ که لشکر عقل در قلب شروع به رشد می کند، جنگ و مبارزه در میدان قلب شروع می شود، پس اگر عقل ضعیف باشد، شیطان بر او مسلط می شود؛ و این شخص در نهایت از لشکر شیطان خواهد بود و در قیامت با آنها محشور خواهد شد و اگر عقل به واسطۀ نور علم و ایمان قوی گردد همۀ قوای را در تحت تسلط خود در می آورد و شخص در ردیف ملائکه و با آنها محشور خواهد شد. اسفار، ج 9، ص 93.

[4] الکافی، ج 2، ص 425.

[5] الکافی، ج 2، ص 122؛ بحارالأنوار، ج 13، ص 429 .

[6] مستدرک‏الوسائل، ج 11، ص 259.

[7] "الَّذینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللَّهِ أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ"، رعد، 28.

[8] "إِلَهِی کَفَی بِی عِزّاً أَنْ أَکُونَ لَکَ عَبْداً وَ کَفَی بِی فَخْراً أَنْ تَکُونَ لِی رَبّاً أَنْتَ کَمَا أُحِبُّ فَاجْعَلْنِی کَمَا تُحِب"‏. بحارالأنوار، ج 74، ص 402.

[9] مثنوی مولوی، بنقل از پایگاه اسلام کوئست، با تغییر و اضافات.


شعری از دکتر شریعتی

خدایا !
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را من خود خواهم آموخت

عرض عذر و تقصیر

 بعضی وقتا که با خودم فکر می کنم خیلی سردرگم میشم.نمی دونم با این وضعی که من دارم چطور بنده ی خدام. منی که اینقد نا فرمانیشو میکنم. منی که از سرگذشت ستمگرای عالم درس نمی گیرم آره درست خوندید ستمگر. من هم فرقی با ستمگر ندارم چون دارم در حق خودم ستم می کنم.... نمیدونم چی بگم  فقط اکتفا میکنم به یه شعر از شیخ اجل که خیلی دوسش دارم:

خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم

                             دیبا نتوان کرد از این پنبه که رشتیم

برحرف معاصی خط عذری نکشیدیم

                            پهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم

ما کشته ی نفسیم و بس آوخ که برآید

                           از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم

افسوس براین عمر گرانمایه که بگذشت

                          ما از سر تقصیر و خطا درنگذشتیم

دنیا که در او مرد خدا گل نسرشته است

                       نامرد که ماییم چرا دل بسرشتیم

ایشان چوملخ در پس زانوی ریاضت

                   ما مور میان بسته میان در و دشتیم

پیری و جوانی پس هم چون شب و روزند

                  ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم

واماندگی اندر پس دیوار طبیعت

                   حیف است دریغا که در صلح بهشتیم

چون مرغ براین کنگره تا کی بتوان خواند

                  یک روز نگه کن که بر این کنگره خشتیم

ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز

                  کامروز کسی را نه پناهیم و نه پشتیم

گر خواجه شفاعت نکند روز قیامت

                 شاید که ز مشاطه نرنجیم  که زشتیم

باشد که عنایت برسد ورنه مپندار

             با این عمل دوزخیان کاهل بهشتیم

سعدی مگر از خرمن اقبال بزرگان

           یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم

 

سيماي حضرت علي (ع) در شعر دکتر شریعتی

روزها شیر نمی نالد

در برابر نگاه روباهان و گرگ ها

    در برابر نگاه جانوران شیر نمی نالد

سکوت و وقار و عظمت خویش را در برابر شکنجه آورترین دردها حفظ می کند

اما تنها........... در شب است که  شیر می گرید

نیمه شب به طرف نخلستان می رود. آنجا هیچکس نیست


این مرد تنها

این شیر تنها در شب می گرید

دردی که چنان روح بزرگی را به درد آورده است تنهایی است

که ما آن را نمی شناسیم

ما باید این درد را بشناسیم نه آن درد را

که علی درد شمشیر را حس نمی کرد 

و...... ما........

درد علی را....

اشک مهتاب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

تن بیشه پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه ها درخوابه امشب
به هر شاخی دلی سامون گرفته
دل من در تنم بی تابه امشب

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

(زنده یاد سیاوش کسرایی)

فقر

فقر گرسنگی نیست . . . . . فقر عریانی نیست . . . . فقر گاهی زیر شمشهای طلا خود را پنهان می كند . . . .فقر چیزی را نداشتن است ولی آن چیز پول نیست ، طلا نیست ، غذا نیست . . . . . فقر ذهن ها را مبتلا می كند . . . .. فقر بشكه نفت را در عربستان تا ته سر می كشد . . . .. فقر همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفته یك كتابفروشی می نشیند . . .. فقر تیغه های برنده یك ماشین بازیافت است كه روزنامه های برگشتی را خرد می كند .. . . فقر كتیبه سه هزار ساله ایست كه روی آن یادگاری نوشته اند... فقر به همه جا سر می كشد . . . .

 فقر شب را بی غذا سر كردن نیست ، روز را بی اندیشه سر كردن است.

 این جلات زیبا رو از دوست خوبم مصطفی نورالهی قرض گرفتم. که آدرس وبلاگش تو بخش لینک ها موجوده

چرا از مرگ می ترسید؟!...

يکى از مسايلى که هنوز براى عده زيادى از مردم جهان حل نشده و معنى آن روشن نگرديده است ، مسئله ((مرگ )) و حقيقت آن مى باشد. از اين جهت است که مردم از آن مى ترسند و از شنيدن نامش کراهت دارند. اما همه آنان مى خواهند بدانند که حقيقت مرگ چيست ؟
درباره حقيقت ((مرگ )) نظرات مختلفى وجود دارد بسيارى از دانشمندان براى روشن کردن آن ، مثالهاى گوناگونى زده اند. در آينده به چند نمونه از آنها اشاره مى کنيم :
به طور کلى معنى و حقيقت ((مرگ )) عبارت است از جدا شدن روح از بدن و بريده شدن علاقه آن دو از يکديگر، وقتى بين روح و بدن ارتباط و علاقه باشد انسان حيات دارد. اما وقتى اين ارتباط بريده شد و روح از بدن جدا گرديد ((مرگ )) حتمى است .
وقتى بين آن دو، ارتباط و علاقه باشد انسان حرکت مى کند، چشمش ‍ مى بيند، گوشش مى شنود، قلبش مى زند و دست و پايش حرکت مى کند و آن چه سبب اين کارها مى شود روح است ، در حقيقت همان روح است که همه چيز را به آن نسبت مى دهند و اعضا و جوارح ابزارى در خدمت او هستند. هنگامى که انسان مى گويد چشم ، گوش ، زبان ، دست و پاى من فلان کار را مى کنند در حقيقت مقصودش از (من ) روح است ؛ زيرا روح به وسيله چشم مى بيند، به وسيله گوش مى شنود، به وسيله زبان تکلم مى کند، به وسيله مغز درک مى نمايد، به وسيله پا حرکت مى کند و به وسيله دست کارهايى را انجام مى دهد. اگر اين وسائل نباشد روح به تنهايى نمى تواند کارى انجام دهد.
اما وقتى روح ، ارتباط و علاقه خود را با بدن قطع مى کند، آن بى حرکت مى شود و بايد دفن گردد و در قبر مى پوسد و از بين مى رود، ولى اين پوسيده شدن ، لطمه اى به روح او وارد نمى کند و روح همچنان باقى مى ماند و به صورت موجودى مستقل و اصيل به زندگى خود ادامه مى دهد. مثال هايى که براى حقيقت روح زده اند از اين قرار است .
1 - بعضى گفته اند: بدن و روح مانند کشتى و کشتيبان اند، جدايى ناخدا از کشتى ، ارتباط و علاقه او را از کشتى جدا مى سازد. با اين که حقيقت ناخدا غير از کشتى است نيرويى که کشتى را اداره مى کند و آن را از غرق شدن نجات مى دهد نيروى ناخداست . روح هم نسبت به بدن همان علاقه را دارد و در حقيقت روح ، بدن را رهبرى مى کند. (همانند ناخدا در رهبرى کردن کشتى ) و با جدا شدن روح ، بدن نابود مى شود.
2 - بعضى ديگر گفته اند: روح به منزله نورى است در تاريکى تن . بدن با اين نور از مجراى گوش مى شنود، از مجراى چشم مى بيند، از مجراى دهان و زبان مى گويد. همچنين حواس ديگر در بدن به برکت روح فعاليت دارند، هرگاه اين ارتباط و علاقه بريده شود نور از بدن قطع مى شود.
پس ، حقيقت مرگ عبارت از بيرون رفتن نور از اين محل و قرار گرفتن آن در جاى ديگر است و با رفتن روح ، بدن تاريک مى شود، چنانچه پيش از دميدن روح تاريک بوده است .
براى روشن شدن مطلب فرض کنيد: در کلبه اى که چندين سوراخ داشته باشد چراغى روشن نماييد، از اين سوراخ ‌ها نور و روشنى بيرون مى رود. اين چراغ روح کلبه است ! تا زمانى که در کلبه باشد، حيات دارد و نور از سوراخ ‌ها بيرون مى رود اما اگر چراغ را بيرون ببريد آن جا تاريک مى شود و در واقع مى ميرد. پس مرگ ، جابه جا کردن چراغ و بيرون بردن آن از بدن است .
3 - عده اى علاقه روح و بدن را به راننده و ماشين مثل زده اند، راننده ، روح و جان ماشين است و تا زمانى که راننده داخل آن باشد، ماشين روح دارد و حرکت مى کند. اما وقتى ماشينى کهنه و اوراق شد و ديگر قابل استفاده نبود راننده ، آن را ترک مى کند وقتى راننده آن را ترک نمود علاقه خود را از آن بريده است .
4 - بعضى علاقه روح و بدن را، به اتاقى مثل زده اند که شخصى سال ها داخل آن بوده است . در اين مدت شخص به اتاق علاقه پيدا کرده است . اما به مرور زمان و در اثر حوادث روزگار اتاق پوسيده و به خرابى مشرف مى شود. شخصى که در خانه ساکن است چون ديگر آن را قابل استفاده نمى بيند و مى ترسد که ناگهان بر سرش خراب شود علاقه خود را مى برد و از آن جا خارج مى شود.
جان قصد رحيل کرد گفتم که مرو
 
گفتا چه کنم خانه فرو مى ريزد
 
از مثال هاى فوق مى فهميم که علاقه و ارتباط روح و بدن از باب حلول چيزى در چيز ديگرى و مخلوط شدن چيزى به چيزى نمى باشد؛ چرا که روح مجرد است ، خارج و داخل ندارد فقط علاقه به بدن دارد و مرگ قطع علاقه از آن است .
روى همين جهت بعضى از حکما گفته اند: روح مانند پوششى است که بدن را فراگرفته باشد. هم چنان که لباس دخول و خروج ندارد، روح هم دخول و خروج ندارد، بلکه گاهى به تن پوشيده و گاهى از آن کنده مى شود. بين اين دو اصلا سنخيتى نيست ((آفرين بر خدايى که دو موجود ناهماهنگ را به هم پيوسته است )).
5 - بوعلى سينا هم ، درباره حقيقت ((مرگ )) چنين اظهار نظر مى کند: ((مرگ )) جز اين نيست که روح و نفس آدمى آلات خود را که به کار گرفته است رها کند. (منظور از آلات ، همان اعضا و جوارح است که مجموع آنها را بدن مى نامند)، هم چنان که شخصى صنعت کار ابزار کار خود را ترک مى کند. روح وقتى از بدن خارج شد باقى خواهد ماند و راهى براى فنا و نابودى او نيست .
نيز مى گويد: حقيقت ((مرگ )) مفارقت روح از بدن است . اين مفارقت ، به معناى فساد و نابودى روح نيست . تنها چيزى که از اين مفارقت حاصل مى شود فساد ترکيب بدن و متلاشى شدن آن است . اما روح که همان ذات آدمى است هم چنان باقى مى ماند.خلاصه : با سپرى شدن عمر و فرا رسيدن ((مرگ ))، آن چه پايان مى پذيرد حيات بدن است اما روح باقى و برقرار مى ماند و پس از ((مرگ ))، به سراى ديگر منتقل مى شود و در اقامت گاهى جديد با شرايطى نوين به حيات خود ادامه خواهد داد.


از اين ملک روزى که دل بر کنم
 سراپرده در ملک ديگر زنم
 پس اين مملکت را نباشد زوال
 ز ملکى به ملکى بود انتقال
 

نامه ای ازخدا

نامه ای از طرف خدا

سلام جوان

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...

دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت: خدا

برداشت از وبسایت سلام جوان